تبلیغات
آکورد گیتار برای آهنگ های پاپ - پاكو د لوسیا از خود مى گوید
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر :سلام دوست عزیز. به این وبلاگ خوش اومدین؛ در صورت آنلاین نبودن من، پذیرای آفلاین های شما هستم

نظرسنجی
به نظر شما برجسته ترین گیتاریست ایرانی حال حاضر کیه؟






آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ

تبلیغات
make avatar
لینك به ما


آب و هوای چند شهر ایران

تهرانClick for Tehran, Iran Forecast

اصفهانClick for Esfahan, Iran Forecast

مشهد

Click for Mashhad, Iran Forecast

شیراز

Click for Shiraz, Iran Forecast

اهواز

Click for Ahwaz, Iran Forecast

تبریز

Click for Tabriz, Iran Forecast

قزوین

Click for Ghazvin, Iran Forecast

کیش

Click for Kish Island, Iran Forecast

آمار وبلاگ
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

افراد آنلاین:

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

چت کاربران وبلاگ

دوشنبه 26 دی 1384
پاكو د لوسیا از خود مى گوید

 

روزهایى بود كه مردمان فلامنكو براى بیان احساسات ریز و درشتشان به حركات و آواز فلامنكو روى مى آوردند. من هم در چنین محیطى به دنیا آمدم و كم كم قد كشیدم و بزرگ شدم.


۲۱ دسامبر ۱۹۴۷ بود كه به دنیا آمدم. مادرم لوسیا گومز زن سختكوش و خانه دارى نمونه بود. پدرم هم آنتونیو سانچز، استثنایى بود. آن روزها مثل همه كارگرهاى سابق دوره جنگ هاى داخلى اسپانیا، براى ساختن زندگى اش لباس مى فروخت و گیتار مى زد. تازه عادت داشت در مراسم عروسى باندوریا۱ پدرم سرپرست یك خانواده فقیر پرجمعیت بود! آدم عجیبى بود.


 ذاتاً دوست داشت كسانى را كه عاشق موسیقى بودند حمایت كند. دلش مى خواست به پسرانش نوازندگى گیتار یاد بدهد كه آن روزها البته كارى بى معنى و بى فایده بود. رامون و پپه هر كدام از بهترین آوازخوان ها شدند.


 آنتونیو براى اینكه زبان یاد بگیرد از زیر ساز زدن در رفت و من هم كه از ۶ سالگى چسبیدم به یادگیرى گیتار. یك جورهایى گیتار شد رابط كلامى من و پدر. من همه چیز را به پدرم مدیونم. وقتى بچه بودم مجبورم مى كرد ساز بزنم.


درست وقتى كه ظرفیت و گنجایش تصمیم گیرى براى آینده ات را ندارى، وقتى كه نمى دانى در زندگى مى خواهى چى كار كنى، این زمانى است كه كسى باید تو را هل بدهد، راه را به تو نشان دهد. این همان كارى است كه پدرم كرد.



آن روزها نمى توانست من را مدرسه بفرستد چون در خانه پولى نبود. مجبور بودم كار كنم و پول دربیاورم. چون به مدرسه نرفته ام مشكلاتى هم دارم اما خب، عادت كرده ام. فرصت هایى پیش مى آید و من متاسفم چرا فرهیخته نیستم، چرا فصاحت ندارم، به روز نیستم.


اما وقتى سن و سالى از تو مى گذرد، عادت مى كنى. آره به بودن و پذیرفتن آنچه كه هستى. وقتى جوانى مى خواهى به نوعى سوپرمن باشى و البته این حس منجر به بروز مشكلات و ترس ها و یاس هایى هم مى شود.


اما گرسنگى همیشه انگیزه اى قوى براى بارور كردن كمال است. من این را به تجربه یاد گرفته ام. بسیارى از هنرمندان اغراق مى كنند كه گرسنه، هنرمند نیست و نخواهد بود. اما من معتقدم آدم زمانى كه چیزهایى به دست مى آورد باید از گرسنگى سپاسگزار باشد.


چون اگر با یك شكم پر به دنیا بیایى، انگیزه هاى كمترى دارى! اولین بار كه به روى صحنه رفتم، ۱۳ سالم بود. اولین بار بود كه به شمال آمریكا سفر مى كردم آن هم با گروه اسپانیایى باله كلاسیك خوزه گركو.


سومین گیتارنوازشان بودم. در آمریكا با سابیكاس و ماریو اسكودرو روبه رو شدم. به من توصیه كردند سبك خودم را پیدا كنم. براى من كه بچه بودم سبك نقطه شروع نبود بلكه یك جور درآمد بود. وقتى انگشتانم را روى گیتار مى گذاشتم، آن را پر از انگشتان دیگر هنرمندان مى دیدم.


از همه بیشتر نینو ریكاردو درخشان ترین گیتار نواز آن دوران را حس مى كردم. نینو دوست خیلى نزدیك پدرم بود. سابیكاس همیشه مى گفت در ایالات متحده نسبت به اسپانیا، مخاطب گیتار فلامنكو بیشتر است.


در آمریكا مردم درك موسیقایى خوبى دارند و بسیارى از جوان ها به فلامنكو علاقه مندند اما در اسپانیاست كه مردم واقعاً موسیقى فلامنكو را «مى فهمند».


 سابیكاس سال ۹۰ مرد. به نظرم دوستى تنها كسى است كه هیچ نیازى به توضیح ندارد. بعد از مرگش بود كه در آلبوم زریاب یك تارانتاس را به یاد او جا دادم. كولى ها مى گویند پنج قرن است كه فلامنكو را ابداع كردند.


 این حرف به این معنى نیست آنهایى كه كولى نیستند شایستگى ندارند. كسى كه در تماس با كولى هاست و با آنها بزرگ مى شود، معمولاً خیلى خوب از آب درمى آید. درست مثل آنتونیو شاكن، ال نینو ریكاردو و خیلى هاى دیگر. نه این میراث كسى نیست.


میراث متعلق به كسى است كه از وقتى به دنیا مى آید آن را بسازد. موسیقى فلامنكو هم مثل این است.اما مردم فلامنكو در كل آدم هاى دگمى هستند. بد هم نیست. تازه چیز خوبى هم مى تواند باشد حالا هر چند كه تحول كندتر صورت خواهد گرفت. من با اصالتگراها موافق نیستم. آنها اجازه نمى دهند مردم آن طورى كه مى خواهند بخوانند و حركت كنند. به هرحال هر كسى باید كارى را كه دوست دارد، بكند. بیشتر كه فكر مى كنم مى بینم همه چیز مى تواند موثر باشد به شرطى كه بدانى هر چیز را چه طور بارز كنى.


 براى بعضى آدم ها موسیقى پیچیده ترین راه براى بیان ساده ترین چیزهاست. براى بقیه هم راه بسیار ساده اى است براى بیان چیزهاى پیچیده!


خیلى وقت ها اما تخیل حرف اول را مى زند.عقل سلیم تا زمانى كه وابسته به ظرفیت روشنفكرى شماست، محدود است. تخیل اما هیچ محدودیتى ندارد. گاهى تخیل با این عقل سلیم در تضاد است. بعضى وقت ها افسوس مى خورم كه چرا موسیقى را نمى فهمم.



 درست مثل درك نكردن علوم عقلى و ریاضیات است. با این همه، نفهمیدن تو را وامى دارد تا بالاتر پرواز كنى یا دست كم به پرواز درت مى آورد و در جایى كه عقل نمى تواند سیطره اى داشته باشد، این تخیل است كه تو را سرپا نگه مى دارد. تخیلى كه به همه چیز چنگ مى زند و سنت یكى از آنهاست.


 تو سنت را با یك دست چنگ مى زنى و با دست دیگرت مى خراشى و مى كاوى. خیلى مهم است كه سنت را از دست ندهى چون كه ضرورت و پایه و اساس همه چى در آن است. با سنت هر كجا كه بخواهى مى توانى فرار كنى و بروى. اما ترك این ریشه یعنى بى هویتى.


 عطر و رایحه و شكوه و طعم فلامنكو آنجاست. به اعتقاد من فلامنكو مهمترین فرهنگ اسپانیا نیست. اما با این همه به گونه اى معرف فرهنگ اسپانیا در اروپاست؛ حتى اگر بعضى از آدم ها اینچنین جهانى شدنى را دوست نداشته باشند.


فلامنكو متعلق به اندلس است. ربطى به باسك و گالیسى و كاتالان ها ندارد. خب، حدس مى زنم آنها دوست ندارند در خارج از اسپانیا به نام فلامنكو شناخته شوند. اما اندلس بخش مهمى از اسپانیاست.


فلامنكو، موسیقى افسانه اى است. از نظر حسى قوى است و ریتم خاص خودش را دارد كه در كمتر فولكلور اروپایى مى شود نظیرش را پیدا كرد. خیلى از جوان ها به كنسرت هاى من مى آیند. فلامنكو موسیقى شاخصى است و بسیارى از كسانى كه شاید فلامنكو را دوست ندارند به دلایل دیگرى به كنسرت هاى من مى آیند به خاطر تكنیك گیتارنوازى، به خاطر ریتم ها، به خاطر كنجكاوى...


پاكودلوسیاى حقیقى، موزیسین، كسى كه روى صحنه مى نشیند و ساز مى زند، اول فرانسیسكو سانچز و بعد پاكودلوسیاست. آدمى كه ماسك مى زند و با خیلى چیزها شرطى مى شود، یك موزیسین اصیل نیست.


پشت صحنه باید آگاه باشى، در تلویزیون ظاهر بشوى، مصاحبه كنى و خنده به لب داشته باشى تا مردم فكر نكنند دیوانه اى! سعى كردم تا پاكودلوسیا و فرانسیسكو سانچز تا جایى كه ممكن است به هم نزدیك باشند، البته همیشه هم موفق نشده ام. حالا یا به خاطر حرفه اى است كه انتخاب كرده ام یا به خاطر پیشامدهاى زندگى اما هنرمند آرزو دارد فهمیده شود، ارتباط برقرار كند و ثابت كند كه حقیقت را دوست دارد. نمى دانم تا چه حد مى شود افكار عمومى را صیقل داد.



 اما... خب، حقیقت دارد. شاید موفقیت نوعى صیقل زدن افكار عمومى باشد. به هر حال یك هنرمند باید به خودش وفادار باشد. باید خودش را دوست داشته باشد، باور كند. چون ناخودآگاه، خود درونش را منعكس مى كند. مردم هم همین «خود» را مى بینند و مى شناسند.


مردم مى گویند به جاى اینكه جهانى باشى اول باید بومى باشىمن به این معتقدم. اگر فقط به این فكر كنى كه دیگران چه مى خواهند بگویند، دیوانه مى شوى. گم مى شوى. عملاً انتقادها بى حاصل اند چون تو، خودت منتقد خودت هستى. اگر خوب ساز نزنى و انتقاد مثبت باشد یا برعكس، دیگر براى منتقدها احترام قائل نیستى. در موارد خیلى كمى است كه نقد، حتى اگر مثبت نباشد، مى تواند سازنده باشد. وقتى ۱۷ سالم بود نیویورك تایمز توبیخم كرد.


اما حقیقتى را گفته بود كه از آن تاثیر گرفتم. معمولاً منتقدها چیزهاى خیلى زیبا و شاعرانه اى مى نویسند. همیشه درباره من چیزهاى خیلى خوبى مى گویند ولى درباره چرایى قضیه هیچ توضیحى نمى دهند!


در ژاپن منتقدان جدى تر و علمى تر و سختگیرترند. با وجود همه این ستایش ها، انگیزه محرك اصلى است و آدم را به فكر مى اندازد تا كارى بكند.

     


زندگى درون یك جامعه و درون یك سیستم مثل بازى مى ماند. در این سیستم پول مى گوید كه تو برده اى. هر كس پول به دست مى آورد تا كارى را كه دوست دارد، بكند. در مقام یك هنرمند، پول تنها به تو اعتبار كارى مى دهد. فقط همین ... پول كه به هنرمند حس نمى دهد. آدم باید بفهمد چه طورى به پول ارزش ببخشد وگرنه خیلى راحت به دام زیاده خواهى و پول دوستى مى افتد.


خیلى خطرناك است كه آدم به اینجا برسد. اما آدم ذاتاً یك شخصیت دارد. فرق نمى كند كه چه كار بكنیم. یك دوچرخه سوار شاید یك هنرمند باشد و یك خواننده فلامنكو شاید روحیه یك پهلوان را داشته باشد. ما همه یك حس مشترك داریم. و خنده و گریه و ناراحتى، تنها كنش هاى متفاوت ما هستند.


 من به این اعتقاد ندارم كه هنرمندى شغل است. برچسب ها را دوست ندارم. این واقعیت كه من گیتاریستم هیچ عنوانى بهم نمى دهد، چون تا وقتى به كار مى آید كه من كار كنم. هنر در نوع بشر ذاتى است. آدم مى تواند هنر را به هر نحوى توصیف كند. با نقاشى، نوشتن یا نواختن.


خیلى از آدم ها به اسم هنرمند مشغول به كارند و هرگز هم هنرمند نخواهند شد. بقیه، در كنار هنرمند بودن، در كارهاى هنرى هم فعالیت دارند. شاید تكنیكى هم نداشته باشند اما مى دانند چرا این كار را مى كنند و خوب بلدند اجراى خوبى داشته باشند. خیلى از فلامنكونوازان هستند كه مدت ها ساز مى زنند اما یك دفعه یك چیز با كیفیت خلق مى كنند و حس یك نابغه را دارند.



این مسئله در مسابقات گاوبازى هم اتفاق مى افتد. گاوبازهایى هستند مثل رافائل دپائولا یا كورو رومرو كه حتى وقتى تكنیك استادانه اى هم ندارند باز هم هنرمندهاى بزرگى اند. من هیچ وقت نخواستم نفر اول باشم و هرگز هم تلاش نكردم تا جلوتر از دیگران بدوم. به سادگى در این راه قدم زدم و حتى سوار ماشین هاى لوكس هم نشدم!! زمان از آدم جلوتر مى رود. تو پیرتر مى شوى، انرژى ات را از دست مى دهى، تخیل و شعورت از پا درمى آید و فراتر اینكه، انگیزه هایت كمتر مى شوند.


در حال حاضر فقط براى حفظ پرستیژى كه دارم كار مى كنم. تنها انگیزه ام هم دیدن یكى تو دنیاست كه بگوید از وقتى كارهاى من را شنیده، زندگى اش عوض شده و فقط به خاطر من یاد گرفته چه طورى گیتار بزند.

نوشته شده توسط رضا ساعت 02:01 ق.ظ موضوع مطلب :‌ تاریخچه و بیوگرافی ,

ویرایش شده در یکشنبه 1 بهمن 1385 و ساعت 09:01 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()